عاشورای امسال، نزديکي های ظهر، يکی از دوستان مقاديری غذا از يکی از هيات ها گرفت و به اتقاق چند تن از رفقای ديگر رفتيم منزلشان.ناهار که ميل شد سر گفتگو ها بازشد وهر کسی از هر دری سخن می گفت. تقريباً اکثريت جمع کسانی بودند که زمان جنگ مدتی را در جبهه ها به سر برده بودند.موسی دوستی که به گفتن کلمات نغزمعروف است با همان حالت شوخ هميشگی، رو به حميد که اکنون در کرج آژانس مسافرتی دارد و هم کربلا می برد هم آنتاليا، هم کاروان عمره راه می اندازد و هم اکيپ مسافرت به دور دنيا،کرد و گفت:آقا حميد نمی دونم بالاخره فهميدی يا نه؟
حميد با تعجب پرسيد: چی رو؟
موسی :که الان بالاخره چطور کربلا می برند؟
حميد: خب معلومه! پاسپورت و ويزا می خواد و يه کم پول ناقابل!
موسی: ها گل گفتی! پس راه کربلا رفتن ايناست؟
حميد با حالت تعجب سرش را تکانی داد و با تاييد مابقی دوستان گفت: خب آره!
و موسی که انگار فرصتی به دست آورده باشد خودش را به جمع نزديک کرد و گويا که با همه صحبت می کند،دو دستش را محکم روی هم زد و ادامه داد:
پس مي فرماييد که راه و روش کربلا رفتن پاسپورت و ويزا و پوله!
بعدش کمی مکث کرد و گفت:
ای کاش اين رو سال 65فهميده بوديم.
بعد آروم تر ادامه داد: پس راه کربلا رفتن جنگ و تير و ترکش و خمپاره نبود...
بابا کربلا رفتن ويزا می خواست حميد،پاسپورت می خواست حميد!
حميد...
و همه با خنده ای بلند صدای موسی را که هنوز داشت ويزا و پاسپورت را تکرار می کرد ، قطع کردند.
|