| +
Share: Del.icio.us ¦ Balatarin ¦
وقتی وارد شدم دکتر نجفی، اقای مسجدجامعی، همسر و چند تا دیگر از اقوام و دوستان چریک حضور داشتند. دستی دادم و نشستم. از دوستی پرسیدم پس مهندس کجاست؟ گفت: نماز می خواند! به خنده گفتم: مگر نماز هم می خواند؟
چایی را که خوردم و کمی هم در مورد نامه سوم آقای نوری زاد با آقای مسجدجامعی صحبت کردم، چریک وارد شد. قدش دارد خم می شود. روی صندلی نشست و از دوستان عذرخواهی کرد. مرا ندید. صبر کردم که کمی به فضا عادت کنم. بعد یکباره نگاهش افتاد به من!
زد زیر خنده!
طبق روال همیشگی و جمله تکراری بهزاد :
به! بیا یه بوس بده ببینم!
بلند شدم و رفتیم تو بغل هم. شاید یک دقیقه ولش نکردم. گفتم بهترید؟
گفت: از سر رفاقت می پرسی یا دکتری؟ و باز خنده حضار. سرخوش بود به قول خانم شمس.
دکتر نجفی گفت: برایش پیامکی آمده که دیدار با اسطوره مقاومت، امروز عصر.
بهزاد خندید و گفت: بابا چه اسطوره ای؟ یکی از همشهریان مرا از آبشار نیاگارا هل داده بودن پایین. خبرنگارا اون پایین دورش جمع شده بودند که انگیزه اش ازاین تهور و شجاعت چی بوده؟
او گفته: من انگیزه منگیزه بیل میرم! فقط بفهمم کی منو هل داد، پدرش درمیارم.
حالا من اسطوره موسطوره بیل می رم!( خنده حضار)
دکتر ادامه داد که شما چه قبول کنید و چه نکنید با این مقاومتی که کردید برای همه اسطوره شدید.
بهزاد: کدوم مقاومت؟ من قبل از بیمارستان همه اش انفرادی بودم و داخل بیمارستان هم انفرادی دو نفری بودیم با خانمم.( خنده)
یکی دیگه از حضار: خارج از شوخی بالاخره شما و تاجزاده و بقیه بچه هایی که موندن هنوز، مقاوتتون نمی دونید بیرون چه جلوه ای داشت!
بهزاد:چه مقاومتی؟ من قبل از رفتنم یه خانم داشتم، کدبانو، سرش تو کار خانه و خانواده و... حالا برگشتم می بینم عجب رادیکالی شده ! به مامورین می گه اگه فلان کار را نکنید می رم بیرون مصاحبه می کنم ومعترض می شم و.... پیش خودم می گم انگار نبودن ما بیشتر از بودنمون اثر داشته! ( باز هم خنده بلند حضار)
و به کنایه باز تکرار می کند: اگر اتفاقی افتاده است در نبودن ما بوده نه در بودن! ( یعنی عوامل حکومت با دستگیری آنها اشتباه بزرگی کرده اند)
مهندس شما چرا اعتراف نکردید؟ ( یکی پرسید )
بقیه در قسمت بعد. چون می ترسم زیاد بشه خسته بشید.
| +
Share: Del.icio.us ¦ Balatarin ¦
در چنین احوالی و با چنین احکام قاطعی ، مردی پاک، ظلم ستیز و مراد و امام، به یک باره وقوف و مناسک رها کرد و با هزار هزار یارو یاور و زن و فرزند، عزم کربلا کرد. جایی که بوی تعفن ظلم به نوامیس و قاطبه مردم همه جا را پر کرده بود! جایی که سردمداران حکومت به نام دین و اسلام و پیامبر، آنچنان ستمگری می کردند که حد نداشت و به حساب نمی آمد. پاشنه درب دین و دیانت از ابتدا بر ریای این حکام مستبد و منفعت طلب چنان به چرخیدن افتاد که پوست و جان مسلمانان درگیر ساخت و بوی چربی داغ شده اش مشام عدالت جویان را آزرد.
حسین ابن علی(ع)، شامه ای قوی داشت. هنگامی که بوی عرفات و اعمال عارفانه حج اجازت ورود به هیچ رایحه ای را نمی داد، فرزند فاطمه(س)، دریافت که رایحه ی دل انگیز یاری مظلوم و دشمنی با ظالم 1 در کربلا وزیدن گرفته است. پس قاطعانه و نابهنگام، جنبش ظلم ستیزی آغازید و با چرخشی معنی دار، زخم زبان های عالمان بد دهن و فریبکار( عالم متهتک) و جاهلان دائم الصلاه و متعبد( جاهل متنسک)2 را به جان پذیرفت و پشت به خانه یار عزم دلدار کرد.
دردآور آن که تا به مقصد رسید 72 یار باقی ماند و چون به مقصود رسید 72 پیکر قطعه قطعه در بیابان های کوفه رها گردید و 72 سر بر نیزه شد به دست کسانی که بر پیشانی هایشان جای سجده های مداوم هویدا بود. انتهای این بازگشت، اسارت و در بند شدن خاندان مطهرش بود و همراه شدن جان و روح سبز میلیون ها آزاده در کشتی نجات.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
1- امام علی فرمود: همواره یار مظلوم باشید و دشمن ظالم.
2- امام علی فرمود: به راستی که کمر مرا دو گروه شکستند، عالمانی که از بدگویی و بددهنی پروایی ندارند و جاهلان و نادان مردمی که فقط دین را در تعبد و ناسک می دانند.
| +
Share: Del.icio.us ¦ Balatarin ¦
اواخر سال 1364 بود و من در عمر 15 ساله ام برای اولین بار طعم جراحت جنگی را احساس می کردم. بالطبع مدتی بستری در خانه و دوری از رفقا حسابی کلافه ام کرده بود. با عصا قدم زدن در خیابان های شهر هم چندان مقبول روحیه آن زمان ما نبود. یکی از رفقا که بعداً دامادمان شد، موتور کاواساکی اش را به من داد تا با آن حال و احوال به دیدار دوستانم بشتابم. دادن موتور به فردی که یک پایش در اختیارش نیست، ریسک بزرگی بود اما دوست ما حالا به هر نیتی این ریسک را کرد:))
عصا را کنار موتور جاسازی کردم و با کمی تمرین راه افتادم. درست روبروی شهربانی، دست سروان سخت گیر شهر، موتور را که به آرامی می راندم متوقف کرد. فکر کنم سروان شکور خطابش می کردند. با لحنی مقتدرانه گفت: شازده کجا تشریف می برند؟
حالم حسابی گرفته شده بود. پاسخ دادم: دیدار دوستان!
- آها! اونوقت گواهی نامه هم داری بچه؟( آخه هنوز ریش نداشتم و در اون سن و سال انگار به کسی گواهی نامه نمی دادند)
- نه قربان!
- پس موتورت را پارک کن و برو با یه بزرگتر بیا!
آب دهانم را پایین دادم. خواستم بهش بگم این بچه که باید برود با بزرگترش برگردد، از جنگ برگشته و پایش هم مجروح است. اما آموزه های آن زمان اجازه نداد چنین خبری را به جناب سروان بدهم.
- حالا پات چی شده بچه؟
- هیچی جناب سروان! یه خرده زخم برداشته!
پیش خودم فکر می کردم که یک رزمنده باید در همه چیزش نمونه باشد. جلو مردم زشت است من بگویم رزمنده ام و ازآن طرف خلاف قانون کرده باشم. پس با همین دلیل هیچ نگفتم و رفتم تا بزرگترم را بیاورم.
-----------------------------------------------------
دو سه روز بعد، دادگاه به ریاست قاض قریشی که یک روحانی نسبتاً تپلی بود تشکیل شد. یکی از دوستان مرا همراهی می کرد.
قاضی: شما خلاف قانون مرتکب شده اید و بدون داشتن گواهینامه موتور، سوار بر آن شدید. مجازاتتون هم ضبط موقت موتور و 20 ضربه شلاق است.
دوستم دستپاچه شد. خودم هم جا خوردم. پیش خودم گفت: به، ما جونمون رو کف دستمون گذاشتیم رفتیم جبهه واسه اینکه این آقایون حکومت کنند و الان هم حکم شلاق ببرند برامون. خواستم چیزی بگم اما باور کنید همون آموزه هشدار داد که خلاف، خلافه! چه رزمنده چه هر کس دیگر. تازه مسئولیت ما سنگین تره.
دوستم با یک قیافه حق به جانب گفت: حاج آقا اما حسین تازه از جبهه برگشته و چون مجروح بوده و نمی تونسته راه بره، با موتور آمده بیرون.
حاج آقا یه کمی جا خورد اما بلافاصله به خودش آمد و جواب داد: جبهه رافع مسئولیت در مقابل قانون نیست. جبهه نرید، خلاف هم نکنید. نه اینکه برید جبهه و قانون رو زیر پا بگذارید.
- حالا چیکار کنم حاج آقا؟ کجا بخوابم تا شلاق را بزنید بریم دنبال کارمون؟
- چون مجروح جنگی هستی قرار شلاقت را به جریمه نقدی تبدیل می کنم.
و حکم را نوشت و بدون آنکه کمترین دلجویی بکنه، جوری برخورد کرد که یعنی دیگه بفرمایید بیرون.
--------------------------------------------------
فردا مرحوم پدرم جریمه را با اخم و تخم و ناسزا به زمین و زمان پرداخت کرد.
-------------------------------------------------
الان بعد از گذشت حدود 20 سال از آن زمان، کاش می توانستم اون قاضی را پیدا کنم. می خواهم ببینم هنوز بر همان تفکرات باقی است یا به جمع نابینایان پیوسته است! نابینایانی که می بینند و دم بر نمی آورند !
------------------------------------------------
دو سه شب قبل در ضیافت عروسی یکی از آشنایان، جمع کثیری از دوستان زمان جنگ حضور داشتند با چهره هایی شکسته، پیر و نگران . مثنوی هفتاد من است آن چه در چشم هایشان هویدا بود.
چی می خواستیم، چی شد...
| +
Share: Del.icio.us ¦ Balatarin ¦
حالا من با توکل بر خدا و با علم به این که می دانم، فریضه امر به معروف و نهی منکر فقط شامل خانم های بی حجاب خیابان جردن می شود و همه مسئولین لشکری و کشوری مان از این امر مستثنی هستند و اصلاً نباید آن ها را امر به معروفی کرد و یا نهی از منکر، می نویسم تا دلم آرام گیرد و خارش عقلم کاهش.
برای سرداران سپاه
عزیزان سردار سپاه که خداوند لیاقت شهادت در راهش را از همه آنها و ما سلب فرمود و همه ی ما را از آن قافله نور جا گذاشت، خوب می دانند که در دوران آقای خاتمی، به نوعی شرطی شده بودند که خدای ناکرده اگر مسئولی از دهانش جمله ای برون می تراوید که کمترین ظنی بر علیه دوران دفاع هشت ساله داشت، اعلام انزجار کرده، اعلامیه صادر نمایند و دولت را از عواقب آن زنهار دهند.( یادشان که نرفته است انشاالله)
چقدر شخصیت انسان شگفت انگیز است که همین عزیزان در دوران آقای احمدی نژاد شرطی شدند که دم فرو بندند و هر خزعبلی هم از سوی مسئولین صادر شد بنا به تابویی به نام " مصلحت " از آن بگذرند و ... یکی از این سکوت های معنی دار، لب نگشودن در قبال این سخنان سخیف مشاور رسانه ای،برادر احمدی نژاد در خصوص علت العلل رشادت های جوانان این سرزمین در جنگ ایران و عراق است:
ظلم ستيزي اين جوانان متاثر از فيلم هاي وسترن آمريكايي و ايتاليايي است.

سرداران رشید اسلام و انقلاب و ایران!
من به عنوان یک بسیجی دوران جنگ، و به قول دیروزی ها، به عنوان یک بازمانده از قافله شهدا، با آن که می دانم امروز دیگر شما آن رفاقت های دوران جنگ را ندارید و راستش کمی هم واهمه دارم و از شما می ترسم! به خود حق می دهم یک سوال مقایسه ای بپرسم:
خداوکیلی اگر زمان آقای خاتمی، یک نشریه با تیراژ 20 عدد در دانشگاه آزادی! دور افتاده،یک چنین جمله ای شبیه به سخنان کلهر را در صفحاتش می آورد، با آن نشریه و پیرو آن وزارت ارشاد و شخص آقای خاتمی چه می کردید؟ تلخی سوال مرا ببخشید ولی فکر می کنم این مردم کوچه و بازار نیستند که به ارزش ها پشت کردند، یک نگاهی به درون خود بیندازید که فردا روز به وقت مرگ،پیش روی شهید همت و خرازی و باکری ها شرمسار نباشید.

| +
Share: Del.icio.us ¦ Balatarin ¦
