۱۳۸۸ دی ۸, سهشنبه
این عکس ها بهانه است!
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
اگر کسی امروز نمیرد فردا خواهد مرد
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه
دیدار با چریک( قسمت آخر)
۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه
دیدار با چریک ( قسمت دوم )
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
دیدار با چریک
چایی را که خوردم و کمی هم در مورد نامه سوم آقای نوری زاد با آقای مسجدجامعی صحبت کردم، چریک وارد شد. قدش دارد خم می شود. روی صندلی نشست و از دوستان عذرخواهی کرد. مرا ندید. صبر کردم که کمی به فضا عادت کنم. بعد یکباره نگاهش افتاد به من!
زد زیر خنده!
طبق روال همیشگی و جمله تکراری بهزاد :
به! بیا یه بوس بده ببینم!
بلند شدم و رفتیم تو بغل هم. شاید یک دقیقه ولش نکردم. گفتم بهترید؟
گفت: از سر رفاقت می پرسی یا دکتری؟ و باز خنده حضار. سرخوش بود به قول خانم شمس.
دکتر نجفی گفت: برایش پیامکی آمده که دیدار با اسطوره مقاومت، امروز عصر.
بهزاد خندید و گفت: بابا چه اسطوره ای؟ یکی از همشهریان مرا از آبشار نیاگارا هل داده بودن پایین. خبرنگارا اون پایین دورش جمع شده بودند که انگیزه اش ازاین تهور و شجاعت چی بوده؟
او گفته: من انگیزه منگیزه بیل میرم! فقط بفهمم کی منو هل داد، پدرش درمیارم.
حالا من اسطوره موسطوره بیل می رم!( خنده حضار)
دکتر ادامه داد که شما چه قبول کنید و چه نکنید با این مقاومتی که کردید برای همه اسطوره شدید.
بهزاد: کدوم مقاومت؟ من قبل از بیمارستان همه اش انفرادی بودم و داخل بیمارستان هم انفرادی دو نفری بودیم با خانمم.( خنده)
یکی دیگه از حضار: خارج از شوخی بالاخره شما و تاجزاده و بقیه بچه هایی که موندن هنوز، مقاوتتون نمی دونید بیرون چه جلوه ای داشت!
بهزاد:چه مقاومتی؟ من قبل از رفتنم یه خانم داشتم، کدبانو، سرش تو کار خانه و خانواده و... حالا برگشتم می بینم عجب رادیکالی شده ! به مامورین می گه اگه فلان کار را نکنید می رم بیرون مصاحبه می کنم ومعترض می شم و.... پیش خودم می گم انگار نبودن ما بیشتر از بودنمون اثر داشته! ( باز هم خنده بلند حضار)
و به کنایه باز تکرار می کند: اگر اتفاقی افتاده است در نبودن ما بوده نه در بودن! ( یعنی عوامل حکومت با دستگیری آنها اشتباه بزرگی کرده اند)
مهندس شما چرا اعتراف نکردید؟ ( یکی پرسید )
بقیه در قسمت بعد. چون می ترسم زیاد بشه خسته بشید.
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
چرا کشتی نجات؟
در چنین احوالی و با چنین احکام قاطعی ، مردی پاک، ظلم ستیز و مراد و امام، به یک باره وقوف و مناسک رها کرد و با هزار هزار یارو یاور و زن و فرزند، عزم کربلا کرد. جایی که بوی تعفن ظلم به نوامیس و قاطبه مردم همه جا را پر کرده بود! جایی که سردمداران حکومت به نام دین و اسلام و پیامبر، آنچنان ستمگری می کردند که حد نداشت و به حساب نمی آمد. پاشنه درب دین و دیانت از ابتدا بر ریای این حکام مستبد و منفعت طلب چنان به چرخیدن افتاد که پوست و جان مسلمانان درگیر ساخت و بوی چربی داغ شده اش مشام عدالت جویان را آزرد.
حسین ابن علی(ع)، شامه ای قوی داشت. هنگامی که بوی عرفات و اعمال عارفانه حج اجازت ورود به هیچ رایحه ای را نمی داد، فرزند فاطمه(س)، دریافت که رایحه ی دل انگیز یاری مظلوم و دشمنی با ظالم 1 در کربلا وزیدن گرفته است. پس قاطعانه و نابهنگام، جنبش ظلم ستیزی آغازید و با چرخشی معنی دار، زخم زبان های عالمان بد دهن و فریبکار( عالم متهتک) و جاهلان دائم الصلاه و متعبد( جاهل متنسک)2 را به جان پذیرفت و پشت به خانه یار عزم دلدار کرد.
دردآور آن که تا به مقصد رسید 72 یار باقی ماند و چون به مقصود رسید 72 پیکر قطعه قطعه در بیابان های کوفه رها گردید و 72 سر بر نیزه شد به دست کسانی که بر پیشانی هایشان جای سجده های مداوم هویدا بود. انتهای این بازگشت، اسارت و در بند شدن خاندان مطهرش بود و همراه شدن جان و روح سبز میلیون ها آزاده در کشتی نجات.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
1- امام علی فرمود: همواره یار مظلوم باشید و دشمن ظالم.
2- امام علی فرمود: به راستی که کمر مرا دو گروه شکستند، عالمانی که از بدگویی و بددهنی پروایی ندارند و جاهلان و نادان مردمی که فقط دین را در تعبد و ناسک می دانند.
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
برخی در مقابل قانون برابرترند.
عصا را کنار موتور جاسازی کردم و با کمی تمرین راه افتادم. درست روبروی شهربانی، دست سروان سخت گیر شهر، موتور را که به آرامی می راندم متوقف کرد. فکر کنم سروان شکور خطابش می کردند. با لحنی مقتدرانه گفت: شازده کجا تشریف می برند؟
حالم حسابی گرفته شده بود. پاسخ دادم: دیدار دوستان!
- آها! اونوقت گواهی نامه هم داری بچه؟( آخه هنوز ریش نداشتم و در اون سن و سال انگار به کسی گواهی نامه نمی دادند)
- نه قربان!
- پس موتورت را پارک کن و برو با یه بزرگتر بیا!
آب دهانم را پایین دادم. خواستم بهش بگم این بچه که باید برود با بزرگترش برگردد، از جنگ برگشته و پایش هم مجروح است. اما آموزه های آن زمان اجازه نداد چنین خبری را به جناب سروان بدهم.
- حالا پات چی شده بچه؟
- هیچی جناب سروان! یه خرده زخم برداشته!
پیش خودم فکر می کردم که یک رزمنده باید در همه چیزش نمونه باشد. جلو مردم زشت است من بگویم رزمنده ام و ازآن طرف خلاف قانون کرده باشم. پس با همین دلیل هیچ نگفتم و رفتم تا بزرگترم را بیاورم.
-----------------------------------------------------
دو سه روز بعد، دادگاه به ریاست قاض قریشی که یک روحانی نسبتاً تپلی بود تشکیل شد. یکی از دوستان مرا همراهی می کرد.
قاضی: شما خلاف قانون مرتکب شده اید و بدون داشتن گواهینامه موتور، سوار بر آن شدید. مجازاتتون هم ضبط موقت موتور و 20 ضربه شلاق است.
دوستم دستپاچه شد. خودم هم جا خوردم. پیش خودم گفت: به، ما جونمون رو کف دستمون گذاشتیم رفتیم جبهه واسه اینکه این آقایون حکومت کنند و الان هم حکم شلاق ببرند برامون. خواستم چیزی بگم اما باور کنید همون آموزه هشدار داد که خلاف، خلافه! چه رزمنده چه هر کس دیگر. تازه مسئولیت ما سنگین تره.
دوستم با یک قیافه حق به جانب گفت: حاج آقا اما حسین تازه از جبهه برگشته و چون مجروح بوده و نمی تونسته راه بره، با موتور آمده بیرون.
حاج آقا یه کمی جا خورد اما بلافاصله به خودش آمد و جواب داد: جبهه رافع مسئولیت در مقابل قانون نیست. جبهه نرید، خلاف هم نکنید. نه اینکه برید جبهه و قانون رو زیر پا بگذارید.
- حالا چیکار کنم حاج آقا؟ کجا بخوابم تا شلاق را بزنید بریم دنبال کارمون؟
- چون مجروح جنگی هستی قرار شلاقت را به جریمه نقدی تبدیل می کنم.
و حکم را نوشت و بدون آنکه کمترین دلجویی بکنه، جوری برخورد کرد که یعنی دیگه بفرمایید بیرون.
--------------------------------------------------
فردا مرحوم پدرم جریمه را با اخم و تخم و ناسزا به زمین و زمان پرداخت کرد.
-------------------------------------------------
الان بعد از گذشت حدود 20 سال از آن زمان، کاش می توانستم اون قاضی را پیدا کنم. می خواهم ببینم هنوز بر همان تفکرات باقی است یا به جمع نابینایان پیوسته است! نابینایانی که می بینند و دم بر نمی آورند !
------------------------------------------------
دو سه شب قبل در ضیافت عروسی یکی از آشنایان، جمع کثیری از دوستان زمان جنگ حضور داشتند با چهره هایی شکسته، پیر و نگران . مثنوی هفتاد من است آن چه در چشم هایشان هویدا بود.
چی می خواستیم، چی شد...
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
برای سرداران سپاه

حالا من با توکل بر خدا و با علم به این که می دانم، فریضه امر به معروف و نهی منکر فقط شامل خانم های بی حجاب خیابان جردن می شود و همه مسئولین لشکری و کشوری مان از این امر مستثنی هستند و اصلاً نباید آن ها را امر به معروفی کرد و یا نهی از منکر، می نویسم تا دلم آرام گیرد و خارش عقلم کاهش.
برای سرداران سپاه
عزیزان سردار سپاه که خداوند لیاقت شهادت در راهش را از همه آنها و ما سلب فرمود و همه ی ما را از آن قافله نور جا گذاشت، خوب می دانند که در دوران آقای خاتمی، به نوعی شرطی شده بودند که خدای ناکرده اگر مسئولی از دهانش جمله ای برون می تراوید که کمترین ظنی بر علیه دوران دفاع هشت ساله داشت، اعلام انزجار کرده، اعلامیه صادر نمایند و دولت را از عواقب آن زنهار دهند.( یادشان که نرفته است انشاالله)
چقدر شخصیت انسان شگفت انگیز است که همین عزیزان در دوران آقای احمدی نژاد شرطی شدند که دم فرو بندند و هر خزعبلی هم از سوی مسئولین صادر شد بنا به تابویی به نام " مصلحت " از آن بگذرند و ... یکی از این سکوت های معنی دار، لب نگشودن در قبال این سخنان سخیف مشاور رسانه ای،برادر احمدی نژاد در خصوص علت العلل رشادت های جوانان این سرزمین در جنگ ایران و عراق است:
ظلم ستيزي اين جوانان متاثر از فيلم هاي وسترن آمريكايي و ايتاليايي است.

سرداران رشید اسلام و انقلاب و ایران!
من به عنوان یک بسیجی دوران جنگ، و به قول دیروزی ها، به عنوان یک بازمانده از قافله شهدا، با آن که می دانم امروز دیگر شما آن رفاقت های دوران جنگ را ندارید و راستش کمی هم واهمه دارم و از شما می ترسم! به خود حق می دهم یک سوال مقایسه ای بپرسم:
خداوکیلی اگر زمان آقای خاتمی، یک نشریه با تیراژ 20 عدد در دانشگاه آزادی! دور افتاده،یک چنین جمله ای شبیه به سخنان کلهر را در صفحاتش می آورد، با آن نشریه و پیرو آن وزارت ارشاد و شخص آقای خاتمی چه می کردید؟ تلخی سوال مرا ببخشید ولی فکر می کنم این مردم کوچه و بازار نیستند که به ارزش ها پشت کردند، یک نگاهی به درون خود بیندازید که فردا روز به وقت مرگ،پیش روی شهید همت و خرازی و باکری ها شرمسار نباشید.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
نمره قبولی؟
پاسخ خواهم داد: بله
به گواه تاریخ، آزمون ها بسیاری در تاریخ رقم خورده است و بسیاری هم نمره قبولی گرفته اند. من چرا نتوانم؟!
----------------------------------------------
اگر از من بپرسند که در دشوارترین و طاقت فرساترین مسابقات می توانی نمره قبولی بیاوری؟
پاسخ خواهم داد: بله
من تا بحال نشنیده ام مسابقه ای در عالم برپا شده باشد و برنده ای نداشته باشد. همین تاریخچه کافی است که به خودم امیدوار باشم.
---------------------------------------------
اگر از من بپرسند که در تحمل و طاقت برای بیداری می توانی چندین روز بیدار بمانی؟
پاسخ خواهم داد: آری
در جنگ 8 ساله خودمان بسیاری از دوستان و جوانان برخواسته از دامان همین ملت چنین کردند.
--------------------------------------------
اگر از من بپرسند که اگر شرایطی پیش آید، خلوت و دور از دید اغیار، با زیبارویی برای تنهایی و بودن و شدن چه مرد باشی چه زن، نخواهی بود و نخواهی شد و نخواهی ...؟
پاسخ خواهم داد: بله ( یعنی با قدرت امساک خواهم کرد و با نفسانیت مبارزه)
چه پر است ادبیات جهان از انسان هایی که خودنگهدار بوده اند و متعالی، و این آسان می کند چنین ادعایی را!
--------------------------------------------
اما...
اگر از من سوال شود که فرض کنم به قدرتی دست یافته و همگان گوش به فرمان، آن وقت حقوق ملت پاس خواهم داشت یا نه؟
پاسخ خواهم داد: در این مورد خاص پناه می برم به خدا!
و تاریخ مملو از خاطرات تلخ ریز و درشتی است که چه آنها که ادعای منطق می کرده اند و چه آنها که مدعی الهی بودن و اتصال به درگاه ربوبی داشته اند به محض دست یازی به قدرت، راه حلی برای مهارش نداشته و دستانشان آلوده به ظلم گردیده است. انگار تمام دانش و داشته های مادی و معنو یشان تا پشت درب های پولادین قدرت موثر بوده و با ورود به کاخ جادویی قدرت، تمام آن همه اذکار و اوراد و دانش، چون دودی طلسم شده به هوا خاسته و بی تاثیر گشته است.
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
سکوت
در خیابان ولی عصر، از سمت تجریش اگر پیاده روی کنی، دو سه کیلومتری مانده به پارک وی سمت راست، نمادی ناخواسته پدیده آمده است که دیشب برای من ماندگار شد. به طور قطع پدیدآورنده ی این نماد به هیچوجه قصد خلق چنین اثری را نداشته است اما به هر تقدیر، بیان حال امروز ماست. خوب به این تصویر نگاه کنید، ورودی درب یک مغازه است. دقیق و بی عیب، با نمایی از کامپوزیت آلومنیوم و البته امروزی و مدرن. لیکن یک نکته باعث شده است هیچ کس به آن مراجعه نکند و اصولاً از اصل بیفتد و دیگر مغازه نباشد!
در آن را به وضوح گچ مالیده اند( شما بخوانید گل).نقل وبلاگی است که برای نوشتن مجبور باشد آنقدر احتیاط کند که موضوع و متن مخدوش شود.
رب اشرح لی صدری (25)و یسر لی امری(26) واحلل عقده من لسانی(27) یفقه قولی(28) سوره طه
...
سکوت سرشار ازسخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان،
و شگفتی های به زبان نیامده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من،
برای تو و خویش،
چشمانی آرزو می کنم،
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند،
گوشی، که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت، خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم...( شاملو)
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
نماز جمعه ماه رجب و از این کارا!
۱۳۸۸ تیر ۱۶, سهشنبه
فیلم «در باره الی» تطابقی نسبی با اوضاع امروز جامعه ایرانی

امشب پس از چندین هفته اندوه، درد، ناآرامی، نگرانی و به قول آقای کروبی « رای باختگی» به اتفاق همسر عزیز و فرزند خوبم علی، موفق شدیم در یک رفت و برگشت به خانه، سر راه سری هم به سینما بزنیم و فیلم زیبای « در باره الی» را ببینیم.
در مسیر برگشت و پس از دیدن فیلم هر سه نفر و حتی علی که ده سال بیشتر ندارد، متفق النظر بودیم که جای جای فیلم بیانگر لحظه به لحظه ی جامعه ایرانی قبل، حین و بعد از انتخابات 88 است.
جالب است، تا رسیدن به منزل، هر کدام از ما شخصیت های داستان و حتی ماجرا های آن را با آنچه در انتخابات 88 گذشت شبیه سازی کردیم. طرفداران کاندیداها، نامزدها، شورای نگهبان، صدا و سیما، آینده، مراجع، سپاه، نیروی انتظامی، رهبری، احمدی نژاد، ملت ایران، وطن، خارجی ها، هاشمی و...
البته قضاوت با شماست اما گاهی یک فیلم هم باعث می شود مبدا و یادآور همیشگی یک واقعه بزرگتر باشد. و فیلم « در باره الی» شاید بدون آنکه سازنده اش بخواهد زبان حال دردناکی برای امروز ماست.
حتماً ببینید.
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
شما؟
من؟
ایشان؟
آهان! ایشان؟
- ببخشید حاج آقا! میگن شما حضرت علی را می شناسید؟
می گویند بدن همسر محبوبش را شب غسل داد و شب کفن کرد و همان شب هم، نازنینش را درون لحد گذاشت و بیرون نیامد از قبر تا کفن عزیزش از اشک مظلوم وارش خیس شد؟
فردا که فهمیدند زهرا عروج کرده، خواستند قبر بشکافند و زهرا را آن طور که لایق دختر پیامبرشان بود تشیع و تدفین کنند!
علی آرام، علی که سکوت اختیار کرده بود، برخواست، ردای جنگ بر تن کرد و بر مزار گل محمدی اش، ایستاد و گفت:
دست بر این خاک بگذارید، یک نفر زنده نخواهد ماند. و آنان که این رویه علی را می شناختند، آب در گلوهایشان خشکید و معترف شدند که علی دوباره خیبری شده و توان هیچکس نیست ایستادگی!
فرار کردند!
-حاج آقا! بعد می گن همین علی با این ابهت! با این عظمت! 23 سال خانه نشست و دم فرو بست و حتی گاهی به خلفا کمک می کرد!
که مباد اصل دین برود. قدرت طلب نبود! همین نشان می دهد! نه؟
- حاج آقا! ببخشید! علی و فرزندانش چرا این گونه بودند و ما نیستیم؟
حتی می گویند قبل از مرگش، آنقدر برای قاتل سنگدل خود گریست که خلایق را شگفت زده کرد! عجب منشی! نه حاج آقا؟
----------------------------------------------------------
سعید، جانبازی که بدون عصا و کمک نمی تواند ایستادن!
و بدون یار نمی تواند اقامه نماز کردن!
و بدون یاوری نمی تواند خوردن و آشامیدن!
و تنها نمی تواند نشستن و برخواستن،
امروز بیستمین روزی است که می گرید و ناله می زند و هیچ کس نیست نم اشک های صورتش را با دستمال مهربانی خشک کند!
اگر مهر عالمی هم برایش به ارمغان برده باشند در گوشه انفرادی، پزشکش دارد فریاد می زند که سعید به کمک نیاز دارد.
برادر! می شه به اندازه کارمندان سفارت انگلیس، گوشه چشمی هم به بچه های انقلاب بکنید؟
--------------------------------------------------------
خدایا، در ماه رجب، که مهربانترین ماه های توست برای بندگانت،
از تو می خواهم رافت اسلامی را در دل حاکمان این دیار مملو گردانی
تا با همنوعان خود کمی مهربان تر باشند.
آمین
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
مصادره ام نکنید!
بسیجی 39ساله!
14 ساله بودم که بسیجی شدم!
ما بسیجی های عهد بوق!
یک کار جالبمان آن بود که،
وقتی زیر توپ و تانک و هزار آتش و واویلا، اسیر می گرفتیم،
به او آب می دادیم، تیمارش می کردیم، و دست به دست، می گرداندیمش و
به قول بچه های امروزی،
حسابی به او حال می دادیم.
وقتی به پشت جبهه می رسید، خود بسیجی شده بود از بس مهرو عاطفه می دید.
خدایا اما امروز،
بسیجی ترسناک شده است.
کی دارد این ها را تربیت می کند؟
بسیج ما مدرسه عشق بود به قول «میرحسین»!
بسیج این ها چیه؟
ما با دشمن چنان کردیم که مهرمان به دلش افتاد و این ها با مردم خودمان چنان کرده اند که تا به میدان می آیند، می گریزند.
دمتان سرد!
و آتش قبرتان گرم که اینچنین کردید با نام بسیج!
و چه نابخردانه و نا جوانمردانه نام بسیج را مصادره کردید!
--------------------------------
این ها بر منبر می گویند:
علی وقتی در محراب ضربت خورد،
بچه های کوفیان وزنان و مردان بی اراده و نامردمش،
با تعجب پرسیدند؟
«مگر علی مسلمان بود؟»
معلوم است که در آن دوران هم صدا و سیمای فعالی داشته اند الحق!
-------------------------------
خطیبی می گفت:
زهرا را شب غسل دادند و شب کفن کردند و شب دفن نمودند.
و به همین خاطر است که کسی از قبر و نشان فاطمه با خبر نیست.
.
.
.
سانسور اما، خاص امروز و این تاریخ نیست.
عمری است که با گله آشناست!
همه را آنچنان محصور و محدود کردند که نسلی گذشت و
کس نفهمید آن شب بر علی چه گذشت!
------------------------------
مواظب باشیم!
این روزها در بازار ویندوز های نو می فروشند!
اما وقتی می خواهی نصب کنی،
همه ی کدهایش را اشتباه داده اند.
ویندوز نو و کد های غلط و بی ربط،
مثل بلیطی است که پس از پرواز به ما بفروشند.
-------------------------------
و آخر این سطور!
بیماری که مرده است،
دیگر بیمار نیست!
مرده ای است که با بیماری مرده است.
وقتمان را صرف زنده ها کنیم.
یا حق
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
تعجب نکنید، فکر کنید فقط!

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه
آفرین بر سید اهل فرهنگ و هنر

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سهشنبه
مفهوم معنویت
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
اندر احوال آن که زیاد می خرید!
میان سال مردی خندان و تپل، وقتی داشتم شرح حال بیمار دیگری را می گرفتم، رو به پرستاری کرد و گفت من بیمارستان الزهرا را خریده ام.
گفتند: به چند؟
گفت: هفتصد تومان!
گفتند: منظورت از تومان؟!
گفت: معلوم است، میلیارد!
گفتند: گرانت فروخته اند!
گفت: عمارت عالی قاپو را هم خریده ام به نه صد میلیارد!
گفتند: گران نیست؟
گفت: با مغازه های زیر و اطراف میدان نقش جهان می ارزد خب!
میل ام کشید به او گوش دهم ومن هم بگویم!
گفتم: این بیمارستان را که در آن بستری هستی چه؟
گفت: این را که همان روز اول خریدم:
گفتم: چه جالب! چند و چطور؟
گفت: عادت ندارم جای غصبی بخورم و بخوابم!
گفتم: این همه پول نقد است یا اقساط یا وام؟
گفت: همه نقد!
برایم جالب بود! حتی اسب یکی از همکاران را خرید به مبلغ بیست میلیون تومان و خری را به دویست هزار تومان!
سوال آخری که کردم مرا به خود آورد تا شرح حال بیمارم را کامل کنم!
گفتم: تو با این همه پول چرا در بخش روانپزشکی بستری هستی؟
گفت و با خنده گفت: تا نخرم!
۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
خاتمی سیاسی و اخلاقی
۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سهشنبه
کلاس آخر سید، نوستالژی دهه فجر من!

کلاس اول دبستان، کلاس اول راهنمایی، اول دبیرستان ، اول دانشگاه و کلاس اول زندگی( ازدواج)، شاید از ماندگارترین و فانتزی ترین روزگاری باشد که در عمق جان و حافظه ی هر انسانی نقش می بندد. کلاس اول مردگی( مرگ) هم شاید از همین جنس باشد که هرگاه عزیزی را از دست می دهیم در ذهنمان حک گردیده و ماندگار می شود. از کلاس پنجم ابتدایی، سوم راهنمایی و چهارم دبیرستان کمتر به خاطر می آورم و اما انگار جنس فارغ التحصیلی دانشگاه مثل اولی ها است ک همه اش را به یاد می آورم.
بگذریم. دوره ی دبستان من، همزمان شده بود با وقوع انقلاب. بوی لاستیک اتومبیل هنگام سوختن، هنوز هم پس از 30 سال مرا در نوستالژی آن ایام ساری و جاری می سازد. باور نمی کنید اگر بگویم، وقتی حین مسافرت از کنار لاستیکی نیم سوخته عبور می کنم تا مدتی فضای سال 57 در ذهنم متبلور می شود. من کودکی به شدت وابسته به خانواده و از آن هایی بودم که به قول معروف نازم بر بابا می چربید. مرحوم پدر نیز نزد معلم ها از احترام خاص برخوردار بود و به همین واسطه من نیز. هر روز همکلاسی ها بساط تعریف خاطرات انقلاب را می گسترانیدند و با شور آمیخته به ترس از ساواک و پاسبان و آتش زدن و شعار و آقای خمینی می گفتند.
من فقط گوش می دادم و اگر بگویم کمتر واکنشی در من ایجاد می شد دروغ نگفته ام. آنها از تیراندازی و شعار و اعلامیه می گفتند و من پس از زنگ پایان بدون داشتن کمترین خاطره ای از آن همه تعریف، به آغوش خانواده باز گشته و مشغول درس و بازی می شدم. تا اینکه یک رو صبح، مسیر زندگی من عوض شد. مسیری که تا به امروز ادامه داشته و شاید همین نگارش هم که در پاسخ به دوست گرامی آقای سید مرتضی ابطحی آماده گردید، ادامه ی همان مسیر باشد.
آن روز صبح خشم توامان با وحشت، همه ی همکلاسی ها و حتی مدیر و معلمان را در نوردیده بود. آتشفشانی که قله اش آماده برای انفجار است را به یاد بیاورید! مدرسه ی ما شده بود آن. سومی ها از همه آتشی تر بودند. زنگ را زدند اما کسی به کلاس نرفت.نه بچه ها و نه معلم ها.حتی مدیر و ناظم ، آن روز سر صف نیامدند. در مدرسه، همه او را موسوی صدا می کردند. جایش خالی بود. بچه ها می گفتند دیروز عصر رفته برای مادرش نان بخرد که پاسبان ها به سویش گلوله پرت کرده اند. خودش را پشت دیوار مسجد مخفی می کند اما باز به سویش آتش می کنند و گلوله ای به سرش می خورد و شهید می شود.
آن روز وقتی زنگ آخر زده شد و من به سوی خانه می رفتم با چند تا از همکلاسی ها همراه شده بودم و مدام از بی گناهی سید می گفتیم.
گناه سید چه بود که او را این گونه کشتند؟
و این چرایی باعث شد که در طول عمر سی و چند ساله ام، دنبال پاسخش باشم و خود نیز گاهی تا مرز رسیدن به سید کوچک پیش بروم. خون مظلوم ، فریاد مظلوم و نوشتار مظلوم برای ظالمان همیشه دردسرساز است.
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.
حکومت با کفر و بی دینی و خداستیزی می ماند اما با ظلم نه!
کو گوش شنوا؟
چند روز بعد، اولین مجسمه ی شاهنشاه آریا "مهر" ! در کشور به زیر کشیده شد،
این اولین مجسمه، در شهر من زیر دست مردم متلاشی گردید...
۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه
سی امین سالگرد انقلاب اسلامی ایران
آزادی
جمهوری
اسلامی
----------
استقلال آزادی
جمهوری
اسلامی
----------
استقلال
آزادی
جمهوری اسلامی
----------
استقلال آزادی
جمهوری اسلامی
----------
استقلال
آزادی جمهوری
اسلامی
----------
استقلال
آزادی جمهوری اسلامی
----------
استقلال اسلامی
آزادی جمهوری
---------
استقلال جمهوری
آزادی اسلامی
---------
اسلامی جمهوری
آزادی استقلال
---------
فروض دیگری هم مطرح است، اما در سی امین سالگشت انقلاب اسلامی به کدام یک رسیده ایم؟
۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه
سمفونی ایرانی با ضرب آهنگ چوب و یا حسین





این هیات که بنی اسد نام دارد، معروف به سنگ زن است اما بر خلاف نامش هیچ اثری از سنگ نیست.هر عزادار به فراخور سن و توانش از دو تکه چوب گرد و تراش داده شده استفاده می کند. وسط این دایره ی چوبی، دو بند چرمی وجود دارد که فرد عزادار آن را چون حلقه ای در انگشتان میانه کرده و با شروع عزاداری، اول آن دو چوب را بر سینه، سپس در مقابل سینه بر همدیگر کوبیده و در نهایت در حالی که آن ها را به پشت سر می برد آخرین ضربه را بر روی هم ایجاد می کند. هم راه این حرکت زیبا همه با صدای اپرایی حسین را می کِشند و البته چند نفر هم جلو میکروفن آرام اشعاری را هماهنگ با همه زمزمه می کنند. در فیلم به صدای آرام این چند نفر توجه کنید! آیا می شنوید؟ این چند نفر از بزرگان هیات هستند. بچه ها به طرز جالبی از چوب های مینیاتوری و کوچکتر استفاده می کنند. اوج مراسم موقعی است که ضرب آهنگ عزاداران، ریتم شور به خود گرفته و باعث می شود بعضی از به اصلاح سنگ زن ها نتوانند بقیه را همراهی کنند.
--------------------------------------------------
سلام خوب بود از علت نامگزاری این هیات به سنگزن هم می نوشتید. نقل است که قوم بنی اسد 3 روز پس از عاشورا به کربلا رسیدند و با پیکرهای شهدا روبرو شدند. با سنگ بر سر و صورت خود کوبیدند، عزاردای کردند و شهدا را به خاک سپرند. افراد این هیات هم سعی دارند که همانند بنی اسد عزاداری کنند و با سنگ بر سر و صورت خود می زنند.
همشهری 01.14.09 - 4:25 am