۱۳۸۷ خرداد ۳۱, جمعه

ما چندتا مجلس داریم؟


چند روز قبل که به قصد کاری با علی و حضرت همسربانو به میدان بهارستان رفته واز کنار مجلس شورا در حال عبور بودیم. رو به علی که نه سالگی را پشت سر می گذارد کردم و گفتم: بابایی اینجا مجلس است.
علی هم نه گذاشت و نه برداشت، تندی سوال کرد: مجلس چندم؟
من و خانم متعجب پرسیدیم یعنی چی، مجلس چندم؟ مگه ما چندتا مجلس داریم؟
گفت: منظورم اینه که این مجلس هشتمه یا هفتم؟
کلی خندیدیم!
----------------------------------
اگر کمی فکر کنیم ، چیزای زیادی دستمان می آید!

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

نمای دور و نزدیک سفره های پر از فقر

حالا تصویر را کمی جلوتر می بریم:
بازم جلوتر:


و حالا دیگر همه چیز پیداست، اگر باز هم چشمانتان دور بین است، روی تصویر کلیک فرمایید تا "همه چیز" را یینید!




اینجا جیرفت است! صدای ما را از لابلای خاطرات پرداخت پولهای زیاد برای خرید چند کیلو میوه ی جیرفتی می شنوید! شاید عکس آخری کمی مذاقتان را بیازارد اما ...

اگر دستتان به کسانی که مبالغ هنگفتی را صرف هزینه های سفر استانی می کنند می رسد، بگویید سری به اینجا هم بزنند. لابد اگر سر و کله ی بزرگان قوم اینجا ها پیدا شود، راه حل رفع مشکل را خواهند داد:




حشره کش تارومار!









۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

آمریکا و ايران در نقطه اشتراک صفر


اگر قادر بودیم در بستر زمان، به 21 آذر 1358 باز گردیم،یک ساعتی را در دکه روزنامه فروشی ها پرسه بزنیم و سپس به سال 1387 برگردیم به مطالب ساده زیر می رسیدیم:

1- از اینکه دولتمردان آمریکا هنوز هم به همان شعار تحریم اقتصادی ایران می اندیشند و در کله گچی شان می گذرد که با تحریم، تکلیف حکومت ایران یکسره خواهد شد قاه قاه خواهیم خندید. عجب ابله اند این کا ریبو کلوش.( کارتر، ریگان، بوش، کلینتون و بوش آخر)
2- زمین و مسکن همچنان در حال حل شدن است تو ایران.( نخندید! به خودمون که نباس بخندیم! ) من اسامی روسای جمهور ایران را نتونستم سر هم کنم چون آخرش مناسبات لغوی و ادبی را به هم خواهد ریخت.علی ایحال همه توجه به مسکن داشته اند. تفاوتش در این است که در زمانی که روزنامه فوق چاپ شده زمین در تهران متری 5-6 هزار بوده حالا 5-6 میلیون.
3- جان من خودتون را سفت نگیرید، اگه می خواهید بخندید، آرام لبخند بزنید. این بهره بانکی هم خود حکایتی داشته تو این 30 سال.منتها تفاوتش با حالا این است که آن روز بسته بانک مرکزی بسته ی بسته و 9 قفله نبوده است.
4- مازاد بر مطالب فوق، صفحه اول کیهان خودمان، هنوز به همان پک و پهنی اول انقلاب است.اگر اول انقلاب در اتوبوس واحد، صفحات کیهان را برای مطالعه باز می کردی، چشم یا سر و کله ی نفر کناری بی نصیب از حواشی انگشتان شما نمی شد، الان هم در صبح بهاری 1387 همین طور!:))

نتیجه: ما و آمریکایی ها بالاخره با هم کنار خواهیم آمد چون در نقطه ی صفر، اشتراکات زيادی داریم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

منگول هم يک انسان است، با حقوق انساني*

چاپ مقاله زير در نشريه سلامت که کار نگارش آن را حدوداً دو ماه قبل انجام داده بودم باعث شد به لحاظ اعتقاد راسخی که به آن دارم ، در وبلاگ نيز منتشر نمايم. بيشتر دوست داشتم اين مطلب را به بنيامين کوچولو، خانواده و خصوصاً پدر مهربانش هديه نمايم:

زبان شيرين پارسي نيز به عنوان يکي از پوياترين و گوياترين مکالمات انساني در همه ادوار تاريخ، همواره در مسير خود گاه تعالي يافته و گاهي نيز ثابت و بي‌تغيير مانده است. آنچه اکثريت گويش‌ها را براي ساير ملل با مشکل مواجه مي‌سازد، کاربرد اصطلاحات است. اصطلاحات مرسوم چونان که يادگيري هر زباني را براي مبتديان غامض مي‌سازد اما براي زبان‌شناسان درست در نقطه معکوس، بيانگر بسياري از لايه‌هاي روابط اجتماعي جلوه‌گر مي‌شود. ما فارسي زبانان از آنجا که فارسي، زبان اصلي و مادري ماست، کمتر به اصطلاحات مرسوم خود توجه مي‌کنيم. بسياري از اين اصطلاحات زماني براي ما جلوه‌گري و خودنمايي مي‌کنند که بخواهيم آن را به زبان ديگري برگردانيم.
اصطلاحات، در لايه‌هاي گوناگون ارتباطي رنگ و بوي خاص خود را پيدا مي‌کنند، چندان که در عالم محاورات روزمره، مردم هنگامي‌که مناسبات مالي با هم پيدا مي‌کنند، از برخي اصطلاحات و زماني که با يکديگر مناسبات معمول برقرار مي‌سازند، از گروه ديگري از اصطلاحات مدد مي‌جويند. اصطلاحات بيشتر هنگامي‌به ياري گوينده مي‌آيند که وي قصد دارد با کوتاه‌ترين بيان، در رساترين جمله مضامين بلندي را به مخاطب خود عرضه کند. يکي از دواير بزرگ ارتباطي که هر روزه در مناسبات اجتماعي زاينده اصطلاحات ريز و درشت است، حوزه سلامتي، بيماري و ناخوشي انسان‌هاست. براي مثال، هنگامي‌که فردي از فاميل يا بستگان در معرض مرگ قرار دارد، براي آنکه احوال او را به ديگران بيان کنند، از عبارت کوتاه «رو به قبله» استفاده مي‌کنند. حال فرض کنيد به يک نفر که به زبان ديگري گفتگو مي‌کند، بدون هيچ مقدمه‌اي بگوييد که فردي رو به قبله است و نياز به پزشک دارد! او تنها برداشتي که از سخن شما خواهد کرد، نياز به پزشک است و فوريت و اهميت حياتي کلام شما را نخواهد فهميد. عبارت سوالي و صميمي «دماغت چاق است؟» نيز از همين مقوله است. شما هنگامي‌که اين جمله را براي دوست خود به کار مي‌بريد، از يک سو صميميت خود را عرضه مي‌کنيد و از سوي ديگر، در يک عبارت کوتاه قصد داريد از کليت سلامت روح و جسم دوست خود باخبر شويد.
اصطلاحات و عبارات بسياري در حوزه بيماري و سلامت وجود دارد. عبارات ديگري مانند: غزلش را خوانده است، کنايه از مرگ؛ دل پيچه، کنايه از دردهاي کوليکي روده؛ دل شوره کنايه از اضطراب و... تنها معدود اصطلاحاتي است که در زبان فارسي وجود دارد و بيگانگان با اين زبان در وهله اول هنگامي‌که چنين عباراتي را از گوينده‌اي مي‌شنوند، مبهوت شده و تا چرايي کاربرد آن را برايشان تعبير نکنند، به درستي با چنين مضاميني ارتباط برقرار نخواهند ساخت.
با وجود اصطلاحات جذاب و گوياي زبان فارسي در بيان وضعيت‌هاي متفاوت سلامتي، متاسفانه امروزه عباراتي نيزدر اين زبان وارد گرديده که اگرچه منظور گوينده را مي‌رساند اما کاربرد آن نه تنها به صواب نيست بلکه به خطا نيز هست.
اشاره به مطالب فوق بهانه‌اي بود تا نويسنده در اين کوتاه نوشت، اجتماع فهيم ايراني را از کاربرد يکي از اين عبارات که روز به روز در حال مرسوم شدن است، بر حذر دارد. اين اصطلاح ناميمون آنچنان در حال ريشه دواندن است که متاسفانه در محاوره معمول سينما و تلويزيون امروز کشورمان نيز وارد شده است. به طور مثال، در يکي از لوکيشن‌هاي فيلم سينمايي کلاغ پر، دو تن از بازيگران عزيز و محترم با بي‌توجهي کامل، فرد مقابل خود را «منگول» مي‌خوانند کنايه از اينکه آن شخص، ابله، نادان و عقب‌افتاده است. اين عزيزان اگرچه تنها بيان‌کننده ديالوگ مربوطه هستند اما نويسنده محترم فيلمنامه خواسته يا ناخواسته در حال جاانداختن عبارتي خطا در جامعه است. کافي است در نظر داشته باشيم که بيماري منگوليسم هر آينه ممکن است يکي از نزديک‌ترين عزيزان ما را درگير سازد. آن وقت هرگز از به کار بردن عبارت منگول براي توهين به فردي، نه تنها استقبال نخواهيم کرد بلکه به شدت با آن برخورد نيز مي‌‌کنيم.
در پايان، بر خود فرض مي‌دانم به عنوان يک پزشک، از عموم هموطنان گرانسنگ خود بخواهم از کاربرد عبارت «منگول» براي تقابلات کلامي‌روزمره به شدت اجتناب ورزيده و به ياد داشته باشند که «منگول» يک انسان است با عارضه‌اي در ترجمان ژنتيکي خود. منگوليسم يا نشانگان دان نوعي اختلال ژنتيکي است يعني تفاوتي در ژنتيک اين بچه‌هاست و بنابراين قابل درمان نيست، مردم عادي در سلول‌هاي بدن‌شان 46 کروموزوم دارند اما اين بچه‌ها 47 کروموزوم‌ دارند. در واقع هنگامي‌که سلول جنسي ماده يا همان تخمک از دو قسمت شدن سلول‌هاي اوليه در تخمدان‌ها در حال تشکيل شدن است و کروموزوم‌هاي سلول اوليه براي دو قسمت شدن نصف مي‌شوند، کروموزوم شماره 22 در بعضي موارد در بدن مادر نصف نمي‌شود، در نتيجه سلول جنسي ماده تشکيل شده به جاي آنکه 23 کروموزوم داشته باشد، 24 کروموزوم دارد. اين تخمک در لقاح با اسپرم 23 کروموزومي، سلول جنين با 47 کروموزوم تشکيل مي‌دهد. همه ما به طور طبيعي 23 کروموزوم را از مادر و 23 کروموزوم را از پدر مي‌گيريم تا 46 کروموزومي‌ باشيم اما اين کودکان 24 کروموزوم از مادر دريافت مي‌کنند.
نشانگان داون از همان ابتداي تولد با صورتي کاملا گرد، گوش‌هاي پايين‌تر از معمول و چشم‌هاي کشيده و کف دست‌ها که خطوط کمي‌دارد؛ قابل تشخيص است. کسي به طور قطع نمي‌داند که چرا اين حالت اتفاق مي‌افتد و هيچ روشي براي پيشگيري از اشتباه کروموزومي‌که موجب اين نارسايي مي‌شود، شناخته نشده است. بنابراين هر خانواده‌اي امکان داشتن چنين فرزندي را دارد.
جالب است بدانيم که برخي از سينماگران موفق سينماي ايران، در يک يا دو اثر خود از بازيگران مبتلا به اين نشانگان استفاده کرده و از بازي درخشان و توانمندي خوب آنها تعريف کرده‌اند. برخي از قهرمانان پاراالمپيک‌ها نيز از مبتلايان به اين عارضه‌ هستند و...
------------------------------------------------------------
* برترین مقاله شماره 164 هفته نامه سلامت به انتخاب خوانندگان
لینک به این مطلب:

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

چهار پيچ تاير و تک پيچ يک لحظه فکر

کلافه شده بود!
آخه هنگام بستن تاير ماشينش، و درست زمانی که می خواست 4 تا پيچ تاير را بردارد، آچارش به لبه ی قالپاق خورده بود و هر چهار پيچ قل خورده و درون چاه هرزآب افتاده بود.
بهترين راه حلي که به ذهنش خطور کرده بود اين بود که با يه سرويس خودش را به آپاراتی برسونه و چهارتا پيچ خريداری کنه! ما هم برای همدردی با اين طفلک هم می خنديديم هم شوخی می کرديم اما او فقط نگاه می کرد و حتماً تو دلش آرزو می کرد ما هم يه روزی مزه ی بی پيچی را بچشيم!
آن دورتر اما چندتا از بيماران اعصاب و روان ايستاده بودند و خيره به او نگاه می کردند.يکی از اون ها جلو آمد و گفت: حله! چرا غصه می خوری؟
ما هم ادامه داديم: حله... و دوباره صدای خنده بالا رفت.
بيمار روانی: آچار چرخ را بده من و بشين کنار!
- آچار را کنار کشيد، يعنی: پدرآمرزيده ما 3 تا عاقل توش مونديم تو می خواهی مسئله را حل کنی؟
يکی از دوستان برای آنکه نمک آش را بيشتر کند و لابد ميزان تبسم رفقا را افزايش،آچار را به بيمار داد!
بيمار يک راست سراغ تاير های ديگر رفت!
صاحب ماشين تندی پريد تا آچار را از دست بيمار بگيرد اما رفقا جلوش را گرفتند:
"بذار ببينيم می خواد چيکار کنه"
بيمار اما، از هريک از تايرها يک پيچ باز کرد و 3 پيچ به دست آمده را جای آن پيچ های اول بست. حالا هريک از تاير ها با 3 پيچ به اهرم خود متصل بودند.
بيمارروانی: حالا ديگه نيازی نيست آژانس بگيری! ماشين خودت را سوار شو برو پيچ بخر!
در حالی که سر تا پای بيمار روانی را برانداز می کرد جلوی پاش بلند شد و گفت: کی گفته تو بيماری؟
بيمار روانی: آقای دکتر...
- تو که از ما هم سالم تری!
- نه بابا! بيرون مث من خيلی اند، ولی من رو زودتر تشخيص دادن! *

----------------------------------------------
* تقديم به دوست گرامی ام " محمود نصر" که ماجرای بالا را با آب و تاب برايم تعريف کرد.


۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

آزادی انديشه و بيان

هيچ انديشه کرده ايد که واژه نامانوس و غريب "آزادی انديشه و بيان" چقدر زيبا و دلنشين است؟
هيچ گشته ايد که اين واژه را در عالم حقيقی نيز چونان شرابی که بر جان تشنه می نشيند درک نماييد؟
به نظر من آزادی انديشه و بيان يعنی:
اول بيانديشی!
سپس بيانديشی!
آنگاه بيانديشی!
و در نهايت، بيانديشی و بيان کنی!
و بگويي بدون آنکه کسی راهت را مسدود سازد.
بيان بدون انديشيدن، محکوم به زوال است و چون بخار بر خواسته از دهان، به فصل يخبندان،محو و نابود خواهد شد. بارزترين مکانی که در آن آزادی بيان بدون انديشه، فراوان است و اتفاقاً در کشور ما هم استثنائاً هيچ محدوديتی ندارد، بخش های بستری بيماران روان پريش است.
اما در انديشه بدون بيان، حکم کمی توفير دارد. انديشه ای که بيان نشود چون درخت يکساله ای ماند که طول عمری کوتاه دارد و عن قريب زوال می يابد.
جالب است، خدايي که نه ديده می شود نه حجم دارد و نه قلبی که به صدا درآيد، نيز انديشه خود به وحی منتشر ساخت تا جان تشنه موجودات از آنها کامروا شود و هر آن کس که ميل دارد و علاقه، آنها را به دعوت واسطه ای به نام پيامبر فروخواند.
و جالبتر آن که خدا در بسط انديشه اش هرگز استبداد نورزيد و کسی را مجبور به پذيرش نکرد. دليلش واضح است: خدا تنها وجودی است که به آفريده خود، يعنی انسان و فراخور او، عقل، ايمان دارد.
حالا شگفتا که مناديان اديان الهی، پس از مرگ پيامبران، نتوانستند به عقل و آزادی تن در دهند. چرا؟
اينجا هم دليل روشن است!
چون آنچه آنان می گويند يا نيانديشيده اند! يا مبنای بيانش همه چيز هست جز آنچه خدا بيان داشت.
تصور کنيد جامعه ای را که در آن آزادی انديشه و بيان وجود ندارد.

۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

روز جهانی زن

به نظر من زن را از دروازه ی انسانی دیدن،درست است نه از دریچه ی کوچک جنسیت!

به نظر من، زنان این زمانه، خود نیز به نگرش جنسی دامن می زنند.

به نظر من، مردان این دوران! از سر عمد باعث می شوند زنان به صحرای بی عاطفه ی جنسیت،اطراق کنند!

به نظر من، مصلحی، صلح را به جهان عرضه خواهد کرد که در چمنزار این جهان، گل انسانیت برویاند.

زن نه، مرد نه، فقط انسانیت!

تعادل حقوق زنان، هنگامی شکوفه خواهد کرد که، درخت انسانیت به خوبی رشد کرده باشد.

زنان این عصر، بیشترین اشتباهشان آن است که فقط برای رسیدن به قله ی مساوی حقوق با جنس مخالف می اندیشند. حالی که او هم چون خودشان انسانی بیش نیست ، انسانی با همه ی آمال و آرزو های یک انسان!

زنان این عصر، در بطن چونان اندیشه ای، بیش از آنکه به فراسوی تعادل نایل آیند به فراخنای تبعیض کشانده می شوند.

آه اگر زنان امروز، قله ی قافشان، انسانیت بود چه ها که نمی شد!

مردانی که بیش از انسانیت به جنسیت خود روی آورند، دیکتاتورانی سبک مغز می شوند و زنانی که همفکری کنند با این قبیله تهی مغز،عشوه گرانی می شوند برای شام سیاه نابرابری های عقل گریز!

زن و مرد می بایست چونان دو عنصر سازنده ی آب باشند تا در ترکیبشان، منشاء حیات زمین و آسمان شوند.

و کلام آخر آنکه، ناس و مردم و انسان و آدم و بشر در ذهنیت ناب خویش ، تصور مرد یا زن را نمی آفرینند.

گويا محتوایی را می آفرینند که عطر خوش بویش، فراتر از زن یا مرد بودن است.

اینکه در عصر ماشینی، هیچ روزی به عنوان روز جهانی انسانیت نام نگرفته است اندکی تامل برانگیز است.

پایان

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

کبریای توبه

بعضی اوقات نوشتن یک شعر ناب ، نثر یک متن جان برخاسته و نگارش بیتی که ناگهانی از دوستی عزیز و یادآور دوران عاشقی به دستت برسد خود بهانه ی دلنگاشته ی یک هفته می شود. تقدیم به آنان که حریم دلشان حرم پاکی ها و صداقت هاست.

کبریای توبه را بشکن، پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی، نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و اشک، جای یقین
آبروداری کن ای زاهد، پشیمانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان، دل سرد شد
هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است
خلق، دلسنگ اند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان، دشنام میزبانی بس است
نسل پشت نسل، تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است
بر سر خان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق، میهمانی بس است
******************************
نثری از مرحوم رد صلاحیت شده جناب دکتر شریعتی:
خدایا!
به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است.
بگو که یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی!
در دنیا، همان اندازه خدا حضور دارد که در آخرت و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد خورد!
******************************
و بیتی نغز:
به اسم باغبان ما را خریدند
ولی با نام گل ما را بچیدند
غرض از بیت قبلی مصرع بعد:
که با پنبه سر ما را بریدند!

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

بزرگی يک ميليارد

روز چهارشنبه و پنجشنبه اين هفته( يکم و دوم اسفند 1386) سالن کنفرانس برج ميلاد تهران پذيرای شرکت کنندگانی بود که برای اشتراک گذاری ديدگاه هايشان در اولين سمينار بين المللی شهر الکترونيک، گرد هم جمع شده بودند.
سخنران اول، شهردار تهران بود که نطقش تا عصر هنگام مورد تاکيد مابقی سخنران ها هم قرار گرفت. قاليباف يک جمله کليدی داشت که نقل به مضمون اين گونه کلامی بود:
" آقايان اينقدر جمهوری اسلامی را با رژيم شاهنشاهی و قبل از انقلاب مقايسه نکنيد! در مسير پيشرفت بايد خود را با کشورهای پيشرفته مقايسه کنيد، تا معلوم شود در اين 30 سال برای کشور چه کرده ايم!"
در عصر هنگام هم يکی از اساتيد دانشگاه به ايراد سخن پرداخت که بخشی از کلام او موجبات ساخت اس ام اسی شد که در آن اندازه واقعی يک ميليارد را به رخ خلايق می کشيد. من اين اس ام اس را همانجا برای برخی از دوستان فرستادم و حالا در اينجا هم حک می کنم. اين استاد دانشگاه برای آنکه به نقش فناوری اطلاعات و ارتباطات در بهروری و مديريت شهری ، به خصوص کاهش ترافيک اشاره کند مثالی آورد که بسيار جالب بود:
" در سال 83 روزانه بيش از 2/3 ميليارد دقيقه از وقت مردم شهر تهران در ترافيک هدر رفته و ساليانه در حال رشد است. همينطور نگويم 2/3 ميليارد! برای آنکه اندازه يک ميليارد معلوم شود خوب است بدانيد که از زمان ظهور پيامبر اسلام تا کنون هنوز يک ميليارد دقيقه نشده است!!"

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

شغلی که فقط در تهران يافت شود

چند هفته پيش يکی از همکاران متخصص روانپزشک به درجه ی باز نشستگی نايل آمدند. ظاهراً جلسه ی خوبی هم برايش برپا می شود که بنده را سعادت حضور در آن جلسه نبود اما خبرش را در نشريه مخصوص انجمن روانپزشکان اصفهان خواندم.
در پايان اين جلسه ميکرفون را دست همکار بازنشسته می دهند تا مطالبی را بيان دارد و ايشان هم اطاعت امر کرده و پشت تريبون می روند.از تعارفات و تقديرات متداول ايشان که بگذريم اما در پايان به ذکر خاطره ای پرداختند که برای من جالب بود. به همين خاطر خاطره ی ايشان را می آورم:
"حکايت از اين قرار بود که يکی از بيمارانم را می خواستم مرخص کنم و احساس می کردم داروها اثر خودش را گذاشته و روال منطقی زندگی را می تواند ادامه دهد.پس به اتاق معاينه دعوتش کردم تا با يک معاينه ی ديگر مهر تاييد را بر مرخصی از بيمارستان بزنم.بعد از يک خوش و بش معمول و پاسخ های قابل قبول به او خبر مرخصی را دادم.خيلی خوشحال شد و از من تشکر کرد.
وقتی قصد رفتن از اتاق معاينه را کرد به او گفتم حالا که مرخص شدی! قصد داری کجا بروی و چه کار بکنی؟
در جواب گفت: آقای دکتر! می رم تهران!
پرسيدم: تهران چرا؟ مگر تو اصفهان زندگی نمی کنی؟
گفت: چرا! اصفهان زندگی می کنم! اما شغلی را که می خواهم اصفهان ندارد!
تعجب کرده بودم و چون نتوانستم اين شگفتی را نا مکشوف بگذارم بلافاصله پرسيدم: می خواهی بروی تهران تا چکاره شوی؟
کمی اين طرف و آن طرف نگاه کرد و انگاردوست نداشته باشد به همه اين شغل جديد را لو بدهد گفت:
میخواهم بروم تهران شاه شوم.*
---------------------------------
* در اين آخرين روزهای بهمن ماه و همزمان با پخش فيلم ها و سريال های مختلف دوران انقلاب از صدا و سيما، من هم خواستم از نگاهی ديگر ياد آن روزها ر ِ( بخوانيد re ) در خاطره ها زنده کنم.:))

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

بدون شرح کامل و تاريخی

جناب حجت الاسلام و المسلمين ...(مثلاً اسلامی)

بدينوسيله به اطلاع می رساند برابر تحقيقات دفاتر شورای نگهبان در شهرستان ... شما با عنايت به بند ... ( يعنی عدم التزام عملی به دين اسلام) واجد شرايط کانديداتوری دوره هشتم مجلس شورای اسلامی شناخته نشديد. شايسته است در صورت هرگونه شکايتی مراتب را حداکثر ظرف مدت 48 ساعت به مراجع ذيصلاح اعلام نماييد.

جناب آقای دکتر...( مثلاً پزشکيان)
بدينوسيله به اطلاع می رساند برابر تحقيقات شورای عالی نظام پزشکی، حضرتعالی فاقد شايستگی لازم در امر طبابت هستيد.شايسته است در صورت هرگونه شکايتی مراتب را حداکثر ظرف مدت 48 ساعت به مراجع ذيصلاح اعلام نماييد.

جناب آقای مهندس...(مثلاً هندسی)
بدينوسيله به اطلاع می رساند برابر تحقيقات شورای عالی نظام مهندسی،حضرتعالی فاقد شايستگی لازم در امر مهندسی هستيد.شايسته است در صورت هرگونه شکايتی مراتب را حداکثر ظرف مدت 48 ساعت به مراجع ذيصلاح اعلام نماييد.

جهت ثبت در تاريخ، دو حکم آخری را تا به حال نديدم.اما...

۱۳۸۶ بهمن ۱۱, پنجشنبه

اندر فوايد شناختی رد صلاحيت های کانديداهای مجلس

من و آقا موسی پست قبل دوست مشترکی به نام شهريار داريم. از آنجا که شهريار در عنفوان جوانی خود را در خيل انقلابيون يافت و سپس به طرفه العين، خويشتن را در جبهه های حق عليه باطل مستقر ديد، شهريار را برازنده ی نام يک رزمنده مسلمان ندانست و در کوتاه زمانی، دوستان خواسته يا نا خواسته وی را ابوذر لقب دادند. شهريار تمام طول عمر جنگ را در خطه ی جنوب و غرب به سر برد تا جنگ خاتمه يافت.در احوالاتش همين بس که رفقای جنگی اش به ياد می آورند شبی را که رزمندگان پشت ميدان مين می مانند و شهريار به دليل هيکل رشيد و هرکولی که داشت روی سيم خاردارها مي خوابد تا ديگران برای فتح خطوط دشمن از وی بگذرند.
در دوره ی پنجم مجلس شورا، از يکی از شهرهای بلاد اسلامی نماينده گرديد و چهار سال در خدمت اسلام و مسلمين بود و هرگز ياد نداريم که چون برخی نمايندگان، نمدی برای کلاه خود جمع آورد و يا در احوال جناحين سياسيين کلامی رانده باشد. القصه از آن پس يک بار ديگر هم از شهری ديگر کانديدا شد و توفيق حضور در مجلس ششم را نيافت.
و اما اين بار از سر تکليف مجدداً از شهری ديگر کانديدا گرديد و با کمال شگفتی دريافت که در همين گام اول، به دليل عدم التزام عملی به اسلام مردود و از دايره ی ساير مکلفين محذوف گرديده است. آقا موسی با شنيدن چنين خبری در جمع ساير دوستان رو به شهريار می کند و چنين نغز می گويد:
شهريار جان آن سال که تو روی سيم خاردار ميدان مين خوابيدی، نه ما نه خودت و نه مسئولين درنيافتند که تو چقدر سبک سرو کم مايه از عقل و درايت بوده ای! بعد از چند سال، که مردم تو را نماينده خويش کردند، نيک معلوم بود که مردم هم نفهميده اند. اما امسال که رد صلاحيت شدی، دانستم که مسئولين الحمدلله بعد از چندين و چند سال اين را فهميده اند اما تو خود به واقع درک نکرده ای!

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

کربلا رفتن راه و روش دارد برادر

عاشورای امسال، نزديکي های ظهر، يکی از دوستان مقاديری غذا از يکی از هيات ها گرفت و به اتقاق چند تن از رفقای ديگر رفتيم منزلشان.ناهار که ميل شد سر گفتگو ها بازشد وهر کسی از هر دری سخن می گفت. تقريباً اکثريت جمع کسانی بودند که زمان جنگ مدتی را در جبهه ها به سر برده بودند.موسی دوستی که به گفتن کلمات نغزمعروف است با همان حالت شوخ هميشگی، رو به حميد که اکنون در کرج آژانس مسافرتی دارد و هم کربلا می برد هم آنتاليا، هم کاروان عمره راه می اندازد و هم اکيپ مسافرت به دور دنيا،کرد و گفت:آقا حميد نمی دونم بالاخره فهميدی يا نه؟
حميد با تعجب پرسيد: چی رو؟
موسی :که الان بالاخره چطور کربلا می برند؟
حميد: خب معلومه! پاسپورت و ويزا می خواد و يه کم پول ناقابل!
موسی: ها گل گفتی! پس راه کربلا رفتن ايناست؟
حميد با حالت تعجب سرش را تکانی داد و با تاييد مابقی دوستان گفت: خب آره!
و موسی که انگار فرصتی به دست آورده باشد خودش را به جمع نزديک کرد و گويا که با همه صحبت می کند،دو دستش را محکم روی هم زد و ادامه داد:
پس مي فرماييد که راه و روش کربلا رفتن پاسپورت و ويزا و پوله!
بعدش کمی مکث کرد و گفت:
ای کاش اين رو سال 65فهميده بوديم.
بعد آروم تر ادامه داد: پس راه کربلا رفتن جنگ و تير و ترکش و خمپاره نبود...
بابا کربلا رفتن ويزا می خواست حميد،پاسپورت می خواست حميد!
حميد...
و همه با خنده ای بلند صدای موسی را که هنوز داشت ويزا و پاسپورت را تکرار می کرد ، قطع کردند.

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

تاسوعا و عاشورا هست اما زمان همچنان کوتاه است برای...! نه؟

جالب است، تاسوعا و عاشورای امسال درست مصادف شده است با اولين تاسوعا و عاَشورايی که از اولين سالهای کودکيم به ياد می آورم. دست های کوچکم در دست زحمت کشيده ی مرحوم پدرم بود. و او با يک لباس بلند مشکی و زنجيری در دست، هيات زنجيرزن را دنبال می کرد. به اين خاطر ياد آن سال ها افتادم که در آن محرم نيز برف بود و سوز و سرما و در همان ايام بود که اگر اشتباه نکنم کم کم داشت پچ پچ مردم در خصوص انقلاب شروع می شد. بلندگو های آن زمان، البته دستی و کوچک بود و با باطری کار مي کرد و مردم در مسير دو مجلس با هم پيامک و بلوتوز رد و بدل نمی کردند و يا به جای آنکه گوشی هايشان را بالا بگيرندو از کس و کار مردم فيلم و عکس بگيرند دست و دلشان بيشتر به دم دادن( شعر دسته جمعی که با صدای بلند در جواب مداح می دهند)می رفت.عکس شاهنشاه البته در برخی هيات ها مرسوم بود و کمتر تمثال حضرات قهرمانان کربلا حمل می شد.! شمر و خولی و يزيد هم به سان امروز در يک حرکت نمادين بر فرزندان امام حسين می تاختند و گوشه و کنار، زنانی چادر به سر، آرام می گريستند. و صد البته بدون تفاوت با امروز، ناهار و شام را ميهمان هيات محل بودند و سر يک سفره با امام حسين و اهل بيت ظاهری، غذا ميل می کردند. حتی يک بار تعجبم را مخفی نکردم که ديدم امام حسينِ تعزيه برای شمر خورش آورد تا با هم بخورند.
يادش بخير، چند تا جوان رعنا هم در ميان هيات طبل و سنج مي زدند و چند سال بعد که به فراخور جنگ، جنگ زدگان آبادانی، در شهر ما هيات راه انداختند و طبل زدند، انگار مردم ما هرگز طبل و سنج نديده بودند. چرا؟ شايد علتش بر می گشت به ريتم خاص و حرکات موزونی که اين هيات تازه داشت.
پارسال، مداح هيات که می خواند،جوانتر ها بيشتر ريتمش را می دانستند تا ميان سال ها و مسن تر ها، اين هم لابد دليلی داشت!
جدای از تفاوت ها، اما شباهت هايی هم آنروز ها (حدود 30 سال قبل) با سنه ی 1386 دارد. يکی شور گرفتن فوق العاده ای که اغلب هيات ها در مقابل شدن با هم يا احياناً در يک مجلس زنانه شلوغ می آفريدند. ديگری، هنگام صرف غذا بود که هميشه عده ای درب هيات به صف، برخی، اشرافی با ديگ می بردند و اکثراً هم با يک وضعيت ناگفتنی همانجا ميل می کردند. بر منبر موعظه هم همانانی تکيه کرده بودند که امروز.
و اما در مورد امام حسين و فلسفه شهادت مظلومانه او و ياران بزرگوارش، هر چقدر در آن زمان ها گفته شد و اثر گذاشت امروز هم! نمی دانم چرا هميشه برای اين موضوعِ آخر وقت کم می آيد.يادم مي آيد حاج آقايی هم که بر منبر بود، وقتی به اينجا می رسيد که حرفهای سخت سخت بزند ، هياتی با سر و صدا و سينه زنی از درب مجلس داخل ميشد، آنوقت روحانی، عمامه و ردايش را ميزان می کرد و می گفت: " خب من ميکروفن را به دست عزاداران حسينی می دهم و از همه شما التماس دعا دارم" اين آخری را که می گفت با تعجيل پايين می آمد و از مجلس خارج می شد. در عالم کودکی پيش خودم می گفتم: ما، احترام به عزادار امام حسين را بايد از ملا ياد بگيريم. و زمانی کوتاه بعد در مجلس ديگر باز اين تکرار می شد. همان ملا و همان احترام و همان صحبت ها. تا امروز که هنوز وقت کم می آيد و ميکروفون به مداحان داده می شود.

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

اپيدمی انتظار

ما جماعت ايرانی، جماعت منتظری هستيم. نسل اندر نسل، و درست در يک گزينه مشترک و تکراری، مانده ايم و مانده ايم و مانده ايم!
ما همواره منتظريم تا کسی يا گروهی از راه برسد و وضعمان را به سامان کند. البته هر ازگاهی هم جنبيده ايم و حرکتی ايجاد کرده ايم اما در کل، اپيدمی انتظار بد جوری شايع است. حتی در مبانی دينی هم اين خبط عظيم را داخل ساخته ايم. با يک رويی به درازای تاريخ ورود اسلام به ايران، نشسته ايم و منتظر که حضرت مهدی بيايد و همه چيز خوب شود.( بابا اين رو نيست که...) در عالم سياست هم که خود اظهر من الشمس، هويداست.اگرجناح راست نتوانست بساط مملکت داری را رونق بخشد لابد بايد منتظر جناح چپ شويم؟،و اگرآقای خاتمی نان درست و حسابی به سفره انديشه ما وارد نکرد،باز نشستيم و منتظر تا دکتر محمود احمدی نژاد نفتی به چراغ ديدگاه ما کند!
در جهان علم هم بايد درصد بگيريم ببينيم چه ميزان از علوم ما وارداتي است؟ نديديد وزير محترم علوم امسال چقدر دلشان خوش بود که ايران در بين چند کشور دنيا مقام چندم شده است؟! حالا جالب تر آنکه فرد يا گروهی هم که بنا بر همين اپيدمی انتظار سر کار می آيند وبه قول آقای فتحعلی اويسی در آن سريال زير آسمان شهر، سکان اين کشتی به گل نشسته دريای طوفان زده را به دست مي گيرند با تعجيل فراوان تلاش می کنند، به مخيله خلايق اين کشتی فلان و بهمان به زور وارد کنند که: در زمان ما همه به سامان شد و خرابی های مانده از قبلی ها برچيده شد.
کافی است اگر اهل انتظار صرف نيستيد و قصد داريد جنبشی هم در خود ايجاد کنيد به ليست عمده ترين مشکلات کشور ايران در 50 سال گذشته نظری بيفکنيد. چند فقره از اين معضلات، اکنون سامان بخشی گرديده يا قرار است بقيه اش حل شود؟ حتماً جواب خواهيد داد استحکام بخشی بناها در مقابل زلزله؟
اين دو نقطه دی را خارجکی ها ساختند برای چنين مواقعی!

۱۳۸۶ دی ۱۳, پنجشنبه

!عشق با عينکی که يک شيشه داشت

امشب بيماری که عينکی روی چشمانش بود که يک چشم، شيشه داشت و يکی نداشت و پيراهني پوشيده بود که يک طرفش، داخل شلوار بود و آن طرفش بيرون، جلوی مرا گرفته وگفت:
آقا جرم من چيه اينجا اسيرم کرديد؟ بابا من فقط عاشق شدم! حالا هرکي عاشق شد باس بيارنش بيمارستان؟
گفتم: واقعاً؟
و وقتی ديد بالاخره پزشکی هم پيدا شده که به حرفش گوش بده! مرا به کناری کشيد و آرام تر از قبل کنار گوشم چيزی گفت که ناخودآگاه هرچي به گفته هايش فکر مي کنم بلند مي خندم.
با آب و تاب و اندکی لهجه ی لوطي گفت:
راستش آدکتر، تو خيابونِِ ما يه خانم دکتر بود که چند وقتيه عاشق من شده و منوحسابی مي خاد! منم که ديدم عاشقمه، اومدم عاشقش شدم. داشتم اين عشق رو برای يه جمعی می گفتم که يهويی ديدم چارتا آدم قلچماق دوروبرم روگرفتن و يه آمپول اين هوا ( وجبش را باز کرده بود و دستهايش کمی مي لرزيد) کردن تو ... . اونوقت بود که چشام سنگين شدن و وقتي بيدار شدم بين اين خل و چلا جام دادن! حالا ميشه يه خواهشي بکنم دکترجون؟
تمام حواسم جمعش بود که اين عاشق آمپول چشيده از من چه خواهد خواست!
کمي اين پا و اون پا شد و بعد دست خودش را تو جيب پيراهنش کرد و يه قطعه شيشه شکسته درآورد و گفت:
اينجا شيشه بُر نيست؟
دکتر! بده عينکمو شيشه بندازن!
------------------------------------------------------
* با اندکی تخليص و اضافات

۱۳۸۶ دی ۶, پنجشنبه

عقلانیت و انتخاب

دوستی نقل می کرد که:
یکی از علمای معاصر در یکی از دانشگاه ها مشغول سخنرانی در باب عقلانیت محوری بود و دانشجویان نیز سخت غرق کلام شیرینش بودند که داشت قصه ی عالمی را می گفت که در مسئله ای سخت مانده بود و هرچه در کتب و منابعش غور می کرد هیچ راه حل نمی یافت. هرچه بیشتر می گشت ، در حل معضل علمی خود نا امید تر می شد تا آنکه شبی نا امید و رنجور کنار شمع و کتاب های حجیم به خواب رفت. در عالم رویا علی علیه السلام را زیارت کرد که سخت مشعوف او بودند. سلامی کرد و نزد حضرتش نشست، حضرت به او فرمودند: فرزندم راه حل مشکل تو چنان است و چنین است و... پس چون از خواب برخواست، کتاب بسیار گشود و راه حل امام علی را مرور کرد اما هرچه گشت به آن راه نرسید.شب بعد مجدداً ایشان را در خواب دید که بر روش خود اصرار کرده و وی را بشارت به آن می دادند.
این رویاها تا سه شب تکرار شد و هر بار امام بر روش خود تاکید کردند و این عالم نیز هر بار پس از برخواستن، کتاب های بیشتر را می گشت و چون به گشایشی که امام علی می کردند نمی رسید در دل از مولا عذر می خواست و اینچنین می گفت: مولاجان من باید با استدلال به آنچه شما می فرمایی برسم و هیچ طلبه ای از من نخواهد پذیرفت که در حل این مسئله او را به رویا و خوابم حوالت دهم.
پس در سومین شب امام را در خواب دید که او را سخت در آغوش گرفته و به او احسنت و آفرین می گفتند که راه عقل و استدلال را بر خواب و اسطرلاب ترجیح داده است.
دوستم باز ادامه داد که سخنرانی آن عالم معاصر که به اینجا رسید به نظر آمد که بسیاری از دانشجویان را خوش آمده است چرا که لبخندی ملیح بر لبان دختران و پسران نقش بسته بود.اینجا بود که سخنران عمامه اش را با دست کمی اینطرف و آنطرف کرد و با لحنی جدی تر ادامه داد:
عزیزان من اگر به کسی نگویید به شما می گویم که از نظر عقلی این خواب آخر هم ارزش علمی ندارد. اعتبار رویای آخر درست برابر رویاهای شب های گذشته ی این دانشمند است. یک آدم عاقل در بیان اعتقادات خود هیچ گاه به خواب و رویا نمی پردازد.پس اگر راهی بر می گزینید، مواظب باشید که استدلالات محکمی بر آن انتخاب داشته باشید.
------------------------------------------------------------
* من از این حکایت همین را می فهمم که سوای تمثیل این سخنران، نتیجه گیری اش بسیار با ارزش است.توصیه وی درست دستورالعمل گران سنگی است که ما کمتر در انتخاب هایمان رعایت می کنیم و ما ملت عظیم الشان ایران پرونده ای داریم به سنگینی تاریخ که ...

۱۳۸۶ آذر ۲۹, پنجشنبه

بیماری گرانی

در عمر چند هزار ساله بشر هیچ پزشکی پیدا نمی شود که به بیماری گرفتار نشده باشد و مردم با اینکه این موضوع را به روشنی می دانند، اما، باز برای مداوای دردهایشان به پزشک مراجعه می کنند. فرقی نمی کند که طبیب از کدام خانواده یا اصل و نصبی باشد، یا از چه فرقه و نژادی، ویروس سرماخوردگی او را هم در می نوردد و زمین گیرش می کند. در اینگونه موارد پزشک دقیقاً درمانی را برای خود استفاده می کند که برای بیماران خود نسخه کرده است. بگذارید موضوع را جالبتر کنم.کمتر بیماری را می یابید که با علم به اینکه پزشک هم خود بیمار می شود از رفتن نزد طبیب سرباز زند.
هنگامی که پزشکی در حال معاینه بیمار سرماخورده ای هست، دقیقاً طعم و مزه ی بیماری را می داند و حتی در برخی موارد نیک می داند که ممکن است این بیماری را هر آینه از آخرین بیمارش واگیر کند. و آخرین نکته در این مقدمه آن است که هیچ پزشکی را نخواهید یافت که خود را از بیماری در امان بداند.
مقدمه فوق را به این خاطر نوشتم که کوتاه و مختصر نقبی به گرانی - این بیماری تمام دولت ها - بزنم. گرانی هم نوعی بیماریست. عده ای ملموس، درگیر آن هستند و شبانه روز با آن دست و پنجه نرم می کنند و عده ای هم سودای درمانگری این عارضه.اکثریتی مبتلایان این بیماری و اقلیتی، مدعی درمان این بیماری.اما بین این بیماری با آنچه در مقدمه آوردم یک تفاوت فاحش وجود دارد که چندان هم نهفته و نا آشکار نیست. و به نظر من اگر این بیماری را راه علاجی نیست،جمله اشکال آن در این است که طعم تلخ گرانی ،در طبیبان مدعی یا دیربازیست رخت بر بسته و یا هرگز به جانشان ننشسته تا مفهوم آن دریابند و درمانش کنند.

۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

سروشی برای قبیله سرطانی ها




متاسفانه امروزه با موج پیشرفت بیماریهایی که به نوعی به واژه سرطان ختم می شود مواجهیم. اگر تا دیروز در یک شهر یا روستا بیماری یافت می شد که مبتلا به سرطان شده و باعث نگرانی اهالی می شد اما امروز دیگر این بیماری آنچنان بسط و توسعه یافته که غلظت افسردگی ناشی از عوارض آن اکثر خانواده ها را درگیر خود ساخته است. اینکه علت و مسبب چنین پراکنندگی ،کدامین فاکتور محیطی یا ژنتیکی هست هنوز چندان مکشوف نگردیده است اما به وضوح بر جامعه تاثیر گذاشته و موجبات نگرانی آنها را فراهم ساخته است. نظام خانوار جهانی یا افسرده و نالان از آسیب های وارده ی این بیماری لاعلاج است و یا نگران گرفتار شدن خود یا یکی از عزیزان نزدیک به امواج این بیمار ی مهلک است.


در این میان مطالعه ی زندگی فرد یا افرادی که به نوعی با این بیماری دست و پنجه نرم کرده و تسلیم شده یا بر آن فائق آمده اند نه تنها خالی از لطف نیست بلکه برای هر کسی به ویژه برای آنها که در شرف درگیر شدن با سرطان هستند، بسیار مفید و اثر بخش است. بسیاری از مبتلایان به سرطان با تکیه بر انرژی فردی که چون آنها مبتلا شده و در هم آوردی با سرطان نجات یافته است، از بالین بیماری بیرون جسته و امروز از موثر ترین افراد جامعه شده اند. نجات یافتگان، همچون ماده ای که با دقیق ترین تکنولوژی ها پالایش و خالص گردیده باشد، از میان انسان های هم عصر خویش پالایش شده و با صداقت و صفای زاید الوصفی در خدمت هم نوعان خویش قرار می گیرند و بسیاری هم عمر خود را در حالی به انتها می رسانند که معنی و مفهوم تام و تمام عشق و زندگی را با تمام وجود درک کرده اند و کمترین گله ای از ناملایماتی که آنها را در نوردیده نداشته اند. اینان چون سروشی آسمانی بر عرصه ی خاک تکیه داده و هر پذیرنده ای که به کمکشان نیاز داشته باشد را با آغوش باز به خیمه ی پر انرژی خویش دعوت می کنند. و جالب است بدانیم که بخش قابل توجهی از مبتلایان جدیدی که با نجات یافتگان معاشرت می کنند خود نجات یافته می شوند.


امشب اما در بیمارستانی که کشیک می دهم با یکی ازاین معجون های آسمانی آشنا شدم. دوستان خوبم نوید و حسین مسبب این نشست می شوند. مدتهاست منتطر دیدنش بودم. حمید رضا بوالحسنی، یک نجات یافته در عصر ماست. با انرژی تمام سخن می گوید و بر پیکر ما گرمی حیات می بخشد. از بین کلام سبز و لطیفش درمی یابم که از هنگام پیروزی اش بر سرطان تا این لحظه چند نفر ، به قافله نجات یافتگان اضافه کرده است. او خود این انرژی را از "لانس آرمسترانگ" به خوبی دریافت کرده است. و به شکرانه این عافیت کتاب وی را ترجمه و امروز در دسترس بیماران و خانواده هایی قرار داده که در حال مبارزه با سرطان هستند. بر روی جلد کتاب، حمید بوالحسنی با گرمی تمام نوشته است:


سرطان بهترین رویداد زندگی من



وقتی حرف هایش را می زند، اشک در چشمان هر چهار نفرمان حلقه شده است و اگر رخصت دهی فورانش دور از انتظار نخواهد بود.


بزرگترین حادثه ای که خدا در همه کتب مذهبی عالم به آن اشاره دارد، زنده کردن مجدد انسانها در روز قیامت است . از سوی دیگر انسانها اگر عمری تلاش می کنند، تمام هم و غمشان حیات و زندگی است.حال بوالحسنی عزیز از مرگ رهایی یافته است پس زندگیی که عمری باید می دوید تمام شده است و این حیات جدید، یک موهبت است. حال او مشغول به تزریق همین انرژی به دیگرانی است که در پایان راهند. چند نفری هم خوشبختانه از گرمای گفتارش منتفع شده و به جمع نجات یافتگان پیوسته اند.


ای کاش تمام کسانی که با بیماری سرطان درگیر هستند امکان مصاحبت با او یا کتاب ترجمه شده اش را داشتند. آنوقت به جرات می توان گفت که نجات یافتگان بیشتر می شدند.


۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

سپید نوشتن

دوستی گله کرده بودند که سیاه ننویسیم! ماهم که از قضا بچه حرف گوش کنی هستیم، گوش می دهیم. هر چند به قول خودمان:
*
پسته خندان است در ظاهر و لیک
رنگ خون دارد دل افسرده اش
*
دوست دیگری در وبلاگ وزینشان این شعر مرحوم قیصر امین پور را آورده بودند:
*
*
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
*
*
و از شما چه پنهان، این شعر چنان تاثیری داشت که من هم دست به کار شدم و دلنگاشته ای را در پاسخ( که حضرت همسر مهربان آن را کمی دست کاری و تخلیص فرمودند)، چنین آوردم:
*
*
اگر قطار رفته است
و ایستگاه و یار رفته اند
و آن نشان سادگی!.
نگاه کن!
همان که تکیه کرده بود به نرده ها
و در خیال خود سرود
قطار میرود!و یار می رود
رفته است و می رود.!
و می رویم
یکی جلوتر است و ما کمی عقب
می رویم
قرار هر کسی نوبتی است.
فقط کمی نگاه و اندکی به گوش!
ببین نوای دور یار
صدا به کی می زند
همو شده است نوبتش که می رود
مثال میوه ای که می رسد.
اگر صدا نکرده رفتنی شویم
نمی شود دقیق گفت ولی
مثال میوه ای شویم
که می رود وکال می رود.
*
*